دل بی عشق
دوشنبه, نوامبر 26th, 2007دل ار عشقت نداره مرده اولی
روان بی درد عشق افسرده اولی
سحر بلبل زند در گلشن آواز
که گل بی عشق حق پژمرده اولی
دل ار عشقت نداره مرده اولی
روان بی درد عشق افسرده اولی
سحر بلبل زند در گلشن آواز
که گل بی عشق حق پژمرده اولی
سرمایه اندک اما ارزشمندی داریم؛ گاهی که انگار تلنگری می خوریم، به خودمان می لرزیم. گویی که داریم ته دره می افتیم. هراسان و نگران در جستجوی چاره می شویم.
این وضع جدید و شغل جدید و موقعیت های آن، مثل خیلی وقتها که همه چیز را از یاد می بریم، باعث شده همه برنامه ها و اولویت ها به فردای نامعلومی حواله شود؛ همان “سر فرصت”. به روزی بعد از این امروز و فردا ها که همه کارها تمام شود، و دیگر کار پیش پا افتاده ای نباشد و آن وقت “سر فرصت” برسیم به کارهای درست و حسابی! آن وقت برویم “فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم”!
چه امروز، چه بیست یا چهل سال دیگر، روزی مثل امروز! اگر باید رفت، پس برویم؛ مگر جز این است که امروز نقد است و فردا نسیه، امروز تر و تازه و جوانی و فردا …
گاه سفر آمد نه هنگام درنگ است
چاووش ميگويد كه ما را وقت تنگ است
گاه سفر آمد برادر! گام بردار
چشم از هوس، از خورد، از آرام بردار
گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مكن بشتاب، همت چارهساز است