Archive for ژانویه, 2008

عجب می گذرد…

چهار شنبه, ژانویه 30th, 2008

برای انتقال بعضی مفاهیم، کلام بسیار ناتوان است؛ نمی دانم چه کلمه ای، یا عبارتی، می تواند رسا و روشن، کوتاهی عمر، تنگ بودن فرصت، و برگشت نا پذیر بودن لحظه هایی را که بی توقف می گذرند، نشان دهد.
آنقدر همه چیز در ذهن و خیال ما قیاسی شکل گرفته که نمی توان بعضی مفاهیم را با هیچ کلام و توصیفی منتقل کرد. اگر کلمه ای قرار است مفهومی را توضیح دهد، لابد پیش از آن خود کلمه تعریف شده، و برای تعریفش، و تقریب آن به ذهن، مفهوم یا مفاهیم دیگری شاهد بوده اند، و حالا در این میان، کلمه هایی مثل “بی مانند”، “دست نیافتنی”، “نایاب” و امثالهم، یک تناقض خواهند بود.
حاشیه رفتم؛ عمر عزیز و نایاب و برگشت ناپذیرمان می گذرد، و انگار نه انگار. برای خیلی از لحظه هایی که می رود و هیچ قیمتی هم برای بازخریدنش نیست، حتی حسرتی هم نمی خوریم

عباس

چهار شنبه, ژانویه 16th, 2008

نمی دانم چرا این داستان تپذیرفتن امان نامه اینقدر برای روضه خوانها و حتی علما، جذاب است. عباس را مظهر مردانگی معرفی کرده ایم، در روز عاشورا برای آوردن آب، آن صحنه ها و جانبازی ها را خلق کرده، و حالا این موضوع ساده را به عنوان افتخارش نقل می کنیم؟ آخر این چه داستانی است؟ مگر جز این هم متصور می توان بود؟ برادر امام باشد، علمدار باشد، چشم و چراغ حرم باشد، بیا بگو آن شقی چطور فکر کرده بود ممکن است عباس این امان نامه به کارش بیاید؟
بیا و این را از حماقت و شقاوت آن ملعون بدان و نقل کن، این که فضیلت عباس نیست!

پ.ن. این هم از حسین حمیدی، از مجلس مرحوم مجتهدی:
پنج‌شنبه که گذشت روز علی اکبر بود. من چندین سال با مجید این روز را به روضه‌اش رفتیم. آقای مجتهدی معمولاً وقتی روضه گرم می‌شد با صدای بلند می‌گفت دروغ است که شمر امام حسین را کشت علی‌اکبر کشت. معمولاً هم آقای سیبوی شعر معروف وساده‌ی زیر را به همان لحن سنتی می‌خواند و من چه قدر دوستش دارم.

جوانان بنی‌هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم

تجارت

دوشنبه, ژانویه 14th, 2008

رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ «37» لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاء بِغَيْرِ حِسَابٍ «38» (سورۀ نور)
مردانى كه تجارت و داد و ستد آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زكات باز نمي دارد ، [و] پيوسته از روزى كه دل ها و ديده ها در آن زير و رو مي شود ، مي ترسند . «37» [اين گونه عمل مي كنند] تا خدا آنان را بر [پاي ] نيكوترين عملى كه انجام داده اند پاداش دهد ، و از فضلش براى آنان بيفزايد ، خدا به هر كه بخواهد بى حساب روزى مي دهد . «38»

داستان ما است و تجارت و داد و ستد!

خطر گمراهی

شنبه, ژانویه 12th, 2008

نماز می خوانیم، دعا می خوانیم، و به خیال خود، تو را صدا می زنیم.
بهانه مان برای غفلت، این روزمرگی ها است، طلب روزی؛ غافلیم از مبدا، از روزی رسان.
تشنه ایم و آب می جوییم، در سراب ها، بیابان های خشک، و جز تشنگی نمی افزاییم.
خدایا، شکر، بر آنچه داده ای، و بر آنچه که نداریم؛ اما کاسه را تو به دست ما داده ای، خالی مانده، خالی مانده ایم، برکت از وجودمان رفته، بدبندگی کرده ایم، و حال، درمانده، فقیر و خسته، به درگاه تو باز آمده ایم.
بی عشق می رویم و درمانده ایم از ترس اژدها! در ظلماتیم و راه گم کرده ایم، بدون خضر!
لذت عاشقی را چشیده ایم و حال، سرگردان مانده ایم.
هوای عاشقی داریم؛ اما تو بهتر می دانی که در عشق زرگر سمرقندیم، کو طبیبی که غم ما بخورد…

پراکنده، برای سبک شدن

یکشنبه, ژانویه 6th, 2008

مهره شطرنج بودن احساس خوبی ندارد.
پیاده، به خیال خودش می جنگد؛ فرمانده امشب با حریف می نشیند. شاید امشب توافقی شد… پیاده هنوز در خیال وزیر شدن است!
گفته است “نگران نباشید، آنهایی که روزی شان را با خود نمی برند، بسیارند، می رسانیم، هم به آنها، و هم به شما”، و نگران شدیم، نگرانمان کردند.
خاطرات شیرین، مثل یک داستان شبانه، می آیند و … نمی روند. آیا همیشه خاطره از جنس گذشته است، یا آینده های شیرین هم می توانند خاطره باشند؟
چقدر عاشقی را دوست دارم، و چقدر ساده، عشق را می بازیم! لحظه های قشنگ، طولانی، دلچسب، بی همتا، و آرام و سبک؛ لحظه های بی تعلقی، بی ارزش انگاشتن همه چیز، و آرام آرام مملو شدن، احساس پرواز کردن، چیزی بین یک تنهایی بینهایت دوست داشتنی، و یک همنشینی و همآغوشی به یاد ماندنی! خدایا، این تضادها، این لذت بی لذتی، این حالتی که “من از آن روز که در بند تو ام آزادم”، چقدر دوست داشتنی است.
تهی شده ام. بی ارزش، بی هدف، سردرگم، و سبک و ناچیز. ما چه هستیم، بی تو، و چه باشیم پس از تو؟ کاش چشمانمان گشوده بود. با چشمان بسته، به دنبال نظاره کدام زیبایی هستیم، نمی دانم.
هر صدایی به سویی مان می کشد، و با هر گرسنگی، به هر قابل جویدنی راضی می شویم. کاه و یونجه می خوریم و بهتمان می برد که چرا بارمان می کنند.
آشفته ام. آن کور سویی را که می بینیم، از ترس نعره دیو، رها می کنیم. کجا خفاش نور گریز از ظلمات بیرون می آید؟
بها که سهم دارندگان است؛ ما ناداران، بهانه ای هم نتراشیدیم که چیزیمان دهند؛ خدایا، حرمت در رحمتت را ببین، گداییم، نه به دست، به صفت، نه، بلکه به ذات!