سخنان فرعونی
شنبه, می 3rd, 2008ماجرای فرعون (و البته بسیاری وقایع دیگر، مثل واقعه کربلا) را طوری نقل کرده اند که اغلب فکر می کنیم موضوع به همین روشنی و سادگی بوده که برای ما تعریف می کنند. گاهی آنقدر مطمئن می شویم که ما کجا و این حرفها کجا، که انگار فرعون شاخ و دمی داشته که ما اگر بودیم می دیدیم، و آن قوم ندیدند و نتوانستند از پسش برآیند، تا موسی بر ایشان فرستاده شد.
نمی دانم، این خطای آموزگاران دینی است، یا آموزنده ها، که آنقدر موضوع سمبلیک می شود که انگار نه انگار باید گفتن و خواندن این آموزه ها، ما را به نتیجه ای برای همین امروز و دنیای خودمان برساند.
وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَاد
فرعون گفت : مرا بگذاريد تا موسى را بكشم و او پروردگارش را [ براى نجات خود ]بخواند ، چون من مي ترسم دين شما را تغيير دهد ، يا در اين سرزمين فساد و تباهى به بار آورد! (غافر – 26)
قَالَ فِرْعَوْنُ مَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشَاد
فرعون گفت : من جز آنچه را [ صواب ] مي بينم [ و به آن يقين دارم و آن انكار موسى و كشتن او و تقويت حكومت من است ] به شما ارائه نمي كنم ، و شما را جز به راه راست هدايت نمي كنم . (غافر – 29)