Archive for the ‘عمومی’ Category

کوچ بنفشه ها

چهار شنبه, مارس 19th, 2008

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
(محمدرضا شفیعی کدکنی)

دل سنگ

دوشنبه, فوریه 25th, 2008

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
سپس دل هاى شما بعد از آن [ معجزه شگفت انگيز ] سخت شد ، مانند سنگ يا سخت تر ; زيرا پاره اى از سنگ هاست كه از آنها نهرها مي جوشد ، و پاره اى از آنها مي شكافد و آب از آن بيرون مي آيد ، و پاره اى از آنها از ترس خدا [ از بلندى ] سقوط مي كند ; و خدا از آنچه انجام مي دهيد بى خبر نيست .

…و پاره ای از آنها از ترس خدا سقوط می کند؛ کاش دلمان از سنگ بود!

مد ایتالیایی با حجاب ایرانی

پنجشنبه, فوریه 21st, 2008

در سایت FT، تبلیغی دیدم که نظرم را جلب کرد. عکسی بود از هفته مد میلان:

Milan Fashion Week

می دانم که روسری پوشیدن اروپایی ها چیز جدیدی نیست، اما فکر می کنم راه یافتن چنین ترکیب پوششی به این نمایشگاه مهم مد(و نیز البته به کشورهای اسلامی)، یکی از دستاوردهای فرهنگی ما ایرانی ها است!

ملول از جان شیرین

دوشنبه, فوریه 18th, 2008

نمی دانم چند بار باید فریب بخورم تا باور کنم خوشی اگر نایاب نباشد، ارزان و فراوان نیست.
آنقدر از همه روابط و افراد بیزار شده ام و آنقدر دایره آرامش و همدلی تنگ شده که باور نمی کنم جز رفتن از این زندان، گریزی به آزادی و رهایی و خورشید باشد.
جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

دیشپ، جایی از “یک مشت پر عقاب”، رضا کیانیان را نشان می داد که می گوید:”دلم می خواد بمیرم”(یا چیزی شبیه این)؛ به قول آسیه، کیست که دلش نخواهد.
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

رسوخ در علم (خطبه اشباح)

یکشنبه, فوریه 10th, 2008

این خطبه، بسیار برایم جذاب بود. در طی خواندن کتاب “حکمت هایی از نهج البلاغه“، مطلبی نوشتم که به دلایل فنی حذف شد.
خطبه ای طولانی است، و بسیار خواندنی:
[تُعْرَفُ بِخُطْبَةِ الاَْشْباح ِ، وَ هِىَ مِنْ جَلائِلِ خُطَبِهِ عَلَيْهِ السّلامُ. وَ كانَ سائِلٌ سَأَلَهُ اَنْ يَصِفَ اللّهَ لَهُ حَتّى كَاَنَّهُ يَراهُ عِياناً. فَغَضِبَ عَلَيْـهِ السَّـلامُ لِـذلِـكَ.]
در ادامه آمده است که:
مسعدة بن صدقه از حضرت صادق جعفر بن محمد عليهماالسلام روايت كرده كه حضرت اميرالمؤمنين(ع) اين خطبه را بر منبر كوفه ايراد فرمود، علتش اين بود مردى به محضرش عرضه داشت: خداى را آنچنان براى ما وصف كن تا عشق و معرفت به او زياد كنيم. حضرت برآشفت و فرمود: همه مردم براى نماز اجتماع كنند. مردم جمع شدند تا آنكه مسجد از جمعيت پر شد، حضرت در حال خشم و تغيير رنگ به منبر رفت، خداى را سپاس گفت و بر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) درود فرستاد، سپس فرمود:
شروع خطبه، حمد و ستایش خدا است، با عباراتی بسیار خواندنی و تعمق بر انگیز.
اما پس از آن:
فَانْظُرْ اَيُّهَا السّائِلُ، فَما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدايَتِهِ. وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمّا لَيْسَ فى الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَلا فى سُنَّةِ النَّبِىِّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَ اَئِمَّةِ الْهُدى اَثَرُهُ، فَكِلْ عِلْمَهُ اِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ، فَاِنَّ ذلِكَ مُنْتَهى حَقِّ اللّهِ عَلَيْكَ.
اى پرسش كننده، به دقّت بنگر، آنچه را قرآن از صفات خدا تو را به آن راهنمايى مى كند پيروى كن، و از نور هدايت قرآن بهره مند شو. و آنچه را كه شيطان تو را به ياد گرفتن آن واداشته از آنچه كه در قرآن بر تو لازم نگشته، و در سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و ائمّه اثرى نيامده، علمش را به خداى سبحان واگذار، كه نهايت حق خداوند بر تو همين است.
و بعد توصیفی از رسوخ در علم:
وَ اعْلَمْ اَنَّ الرّاسِخينَ فِى الْعِلْمِ هُمُ الَّذينَ اَغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ الاِْقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ، فَمَدَحَ اللّهُ اعْتِرافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحيطُوا بِهِ عِلْماً، وَسَمّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً. فَاقْتَصِرْ عَلى ذلِكَ، وَلاتُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهالِكينَ
و بدان كه استواران در دانش آنانند كه خداوند آنان را با اقرار به كلّ آنچه از آنها پنهان است و تفسيرش براى آنان روشن نيست، از ورود در ابواب و سراپرده هاى اسرار پنهانى بى نياز فرموده، و اعترافشان را به ناتوانى از رسيدن به آنچه كه دانش آنها به آن احاطه ندارد ستوده، و ترك تعمّق آنان را در چيزى كه بحث از حقيقت آن را امر نفرموده استوارى در علم ناميده. پس به همان اندازه كه خداوند دانستن آن را مجاز دانسته اكتفا كن، و عظمت خداوندى را با ترازوى عقلت اندازه مگير، كه دچار هلاكت خواهى شد.
تصورات خنده دار ما از دانستن و شناخت، و علم و معرفت، با این توصیف چقدر فاصله دارد. چقدر باید پیش رویم تا به نقطه ای برسیم که اعتراف به عجزمان، ستودنی باشد. چه زیبا است: ” فَمَدَحَ اللّهُ اعْتِرافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحيطُوا بِهِ عِلْماً، وَسَمّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً”
نقطه اوج، آنجا است که یقین پیدا می کنی که ناتوان مطلقی. این ستودنی است…
خطبه را باید کامل خواند، خواندنی است، تا انتها

هوای گرفته

شنبه, فوریه 9th, 2008

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را

فاصله، بینهایت

سه شنبه, فوریه 5th, 2008

تا کمی قبل تر خیال می کردم آدم ها را به راحتی می توانم بشناسم. در واقع همین طور هم بود، و رفتار آدم های دور و برم را پیش بینی می کردم. اما مشکل یکی از مفروضات بود؛ این آدم ها، از آن نوعی بودند که برای من قابل پیش بینی بود.
شاید یکی از مهمترین دستاوردهای این 2-3 سال اخیر، و به ویژه، یک سال و باز بیشتر، 2-3 ماه گذشته، حجم وحشتناک مشاهدات نو و دریافت هایی بوده که تقریبا تمام ذهنیت های من را نسبت به رفتارها و انگیزه های افراد، متأثر کرده است. غالب تصوراتی که داشته ام، تکان های شدیدی خورده، و مجموعه بزرگ و جدیدی از رفتارهای قبلا ناشناخته، و بعضا، هنوز نامفهوم، در حافظه ام ثبت شده است.
هر چه پیش می رود، بیشتر احساس می کنم که با اکثر معیارهای متعارف، من یک انسان نامتعادل، نامتعارف، و یا حتی دیوانه هستم. عقل و خرد جمعی، عقل عرفی، و خلاصه هر داوری که بر مبنای رفتار و ارزش های عموم شکل گرفته و نماینده میانگینی از جامعه است، اکثر رفتارها و تصمیم های من را نادرست و غیرعقلانی ارزیابی خواهد کرد.
احساس تنهایی شدیدی می کنم؛ گاهی قضاوتهایی که با معیارهای خودم انجام می دهم و منجر به نتیجه ای کاملا غیرمنتظره و ناخواسته می شود، باعث می شود به نوعی احساس ساده لوحی کنم. اعتمادهای بی نتیجه، پایبندی هایی که همه مورد تمسخر است، و زرنگی نکردن ها و احترام گذاشتن ها و مقید بودن هایی که همه حمل بر نتوانستن می شود؛ این تلقی عمومی “ناتوانی” بیشتر آزارم می دهد تا نرسیدن به هر آنچه با این منش، از دست می رود.

قاموس

دوشنبه, فوریه 4th, 2008

یکی از آن ایمیلهایی که بین دوستان و همکاران می گردد، درباره فرهنگ لغات مهندسی و انجام پروژه ها است. لیستی است از برخی اصطلاحات رایج در ارتباط کارفرما و مشاور، و تعبیر های نیمه طنز و نزدیک به واقعیت از آن اصطلاح. مثلا شبیه اینکه “به نتایج جدیدی رسیدیم” یعنی “تازه فهمیدیم همه کارهای قبلی اشتباه بود و فعلا منتظر خروجی نباشید”
ظاهرا این فرهنگ اصطلاحات جایگزین، به همه جوانب روابط کارشناسی، سازمانی، انسانی و حتی عاطفی سرایت کرده است.
چندان رغبتی به شمردن موارد متعدد و متنوع این جایگزینی ها ندارم؛ اما واقعا نگران هستم که آیا به تدریج، باید پیش از گفتن هر کلام، یا پس از شنیدن هر سخنی، لغتنامه ذهنی خود را مرور کنیم که مبادا سوء تفاهمی پیش نیاید؟
متاسفانه، این روال باعث سیال شدن همه مرزهای ارزشی، احساسی و حتی عددی و آماری شده است! آیا 300 همان 200 است؟ آیا همه آدمهای خوب و بد و مورد علاقه و نفرت من، “عزیز دلم” هستند؟ “امروز”، “این هفته”، “این ماه” یعنی “یک روزی”، “یک هفته ای” و “بالاخره هر وقت بشود”؟ “دروغ نباید گفت” یعنی “اگر لازم نیست، چرا بیخودی دروغ بگوییم؛ فقط دروغ مصلحتی، آن هم مثل نقل و نبات”
از اینکه مرزهای ارزشی برخی، آنقدر گشاد است که همه چیز در آن می گنجد، متنفر و منزجرم. انگار اگر نخواهیم دگم باشیم، باید همه چیز را پاره کنیم: یک انسان معلق لرزان شناور، بی مبدأ و بی مقصد، بی جهت، و به ناچار، سردرگم. یک انسان دگم را ترجیح می دهم، چون جایش معلوم است، اگرچه به سختی حرکت کند. بی قید بودن، بی ارزش و مبنا بودن، همه چیز درست بینی افراطی و بی پایه و استحکام، فقط به اندازه یک چای با هم خوردن قابل تحمل است. بیشتر کجا می خواهی بروی؟ طرف مبدا ندارد، خانه روی هوا می سازی، از پی خراب است! همه چیز را روی اصل و اساسی بنا می کنی که وجود ندارد. طرف هنوز نمی داند چه را قبول دارد و چه را قبول ندارد. یا حتی، چگونه ممکن است چیزی را قبول کند، این را هم نمی داند! همان چای را که خوردی، باید جمع کنی و بروی، زیاده، آب در هاون کوفتن است.

که دلگیرم از گردش روزگار…

یکشنبه, فوریه 3rd, 2008

به شام غریبان، به جام صبوح
کز ایشانْسْتْ شام و سحر را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من، آتش طور کن

خدا را به جان خراباتیان
کزین تهمت هستیم، وارهان

به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم، سر به سنگ آدم

بیا ساقیا می به گردش درآر
که دلگیرم از گردش روزگار

خوی بد

جمعه, فوریه 1st, 2008

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار

آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن
خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار

چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

عجب می گذرد…

چهار شنبه, ژانویه 30th, 2008

برای انتقال بعضی مفاهیم، کلام بسیار ناتوان است؛ نمی دانم چه کلمه ای، یا عبارتی، می تواند رسا و روشن، کوتاهی عمر، تنگ بودن فرصت، و برگشت نا پذیر بودن لحظه هایی را که بی توقف می گذرند، نشان دهد.
آنقدر همه چیز در ذهن و خیال ما قیاسی شکل گرفته که نمی توان بعضی مفاهیم را با هیچ کلام و توصیفی منتقل کرد. اگر کلمه ای قرار است مفهومی را توضیح دهد، لابد پیش از آن خود کلمه تعریف شده، و برای تعریفش، و تقریب آن به ذهن، مفهوم یا مفاهیم دیگری شاهد بوده اند، و حالا در این میان، کلمه هایی مثل “بی مانند”، “دست نیافتنی”، “نایاب” و امثالهم، یک تناقض خواهند بود.
حاشیه رفتم؛ عمر عزیز و نایاب و برگشت ناپذیرمان می گذرد، و انگار نه انگار. برای خیلی از لحظه هایی که می رود و هیچ قیمتی هم برای بازخریدنش نیست، حتی حسرتی هم نمی خوریم

عباس

چهار شنبه, ژانویه 16th, 2008

نمی دانم چرا این داستان تپذیرفتن امان نامه اینقدر برای روضه خوانها و حتی علما، جذاب است. عباس را مظهر مردانگی معرفی کرده ایم، در روز عاشورا برای آوردن آب، آن صحنه ها و جانبازی ها را خلق کرده، و حالا این موضوع ساده را به عنوان افتخارش نقل می کنیم؟ آخر این چه داستانی است؟ مگر جز این هم متصور می توان بود؟ برادر امام باشد، علمدار باشد، چشم و چراغ حرم باشد، بیا بگو آن شقی چطور فکر کرده بود ممکن است عباس این امان نامه به کارش بیاید؟
بیا و این را از حماقت و شقاوت آن ملعون بدان و نقل کن، این که فضیلت عباس نیست!

پ.ن. این هم از حسین حمیدی، از مجلس مرحوم مجتهدی:
پنج‌شنبه که گذشت روز علی اکبر بود. من چندین سال با مجید این روز را به روضه‌اش رفتیم. آقای مجتهدی معمولاً وقتی روضه گرم می‌شد با صدای بلند می‌گفت دروغ است که شمر امام حسین را کشت علی‌اکبر کشت. معمولاً هم آقای سیبوی شعر معروف وساده‌ی زیر را به همان لحن سنتی می‌خواند و من چه قدر دوستش دارم.

جوانان بنی‌هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم